ترمیم!

انگار فرسنگ ها از من دوری

تو نزدیکی

اما باز عجیب، غبار زمان دل تنگی ام را به رخ می کشد

آن دم که خاطرم در حوالی تو پر می زند

تنها حلاوتش را مرور می کنم

این روز ها چاشنی زندگی ام اندک شده

و من از پی خوشمزگی خاطرم به هر دری می زنم

شبانگاه که سردی، خوابم را به یغما می برد

به گرمی یاد تو پناه می آورم

نمی دانم

شاید تو نیز چنین باشی

در زمان اوج غربتم با خویش

در مجالی که  گونه هایم با چشم آبیاری می شود

آرزو هایم را چه وحشیانه خاموش می کنم

گویی که هیچ گاه رخصت روشن شدن نداشته اند

و من جای ترمیم  زخم های خویش

تنها ملامت می کنم آن را از بر گنه های نا کرده!

دلم برای تمام بی کسی ها می سوزد

عمیقا و سخت دردناک

تاب  نمی آورم

خسته و بیمار می گردم

اما باز چراغکی از اعماق قلبم سوسو می زند

شاید زمان مرحم من باید

شاید خلوت

باید روی باور های خورانده دستی کشید

به حقیقت جز خود مان  چه کس مسئول لحظه های ماست؟!؟

 

/ 6 نظر / 6 بازدید
افسانه

سلام دوستم زیبا بود اره دیگه این دوره و زمونه همه غمگین شدن موفق باشی

جنس دوم

باید روی باورهای خورانده دستی کشید خیلی زیبا بود خیلی خوشم اومد باورهای غلط رو باید پاک کرد!

میثم

درود بر شما من با کمال میل شما رو لینک میکنم با اسم وبلاگتون ......

سامان

سلام امیدوارم خوبه خوبه خوب باشین... من آپم خوشحال میشم یه سری به وبلاگم بزنید...

زینب

من چند وقتی نتونستم سر بزنم به وبلاگ قشنگت این متن قشنگ بود.موفق باشی [دست]

بت بزرگ

در جواب نوشته ات می گویم:در کنارم بیا،همیشه دست گشاده ام و روی بازم راپس می زنی،کار دارم،امتحان دارم،کلاس دارم،مگه نمیفهمی؟ حالا به جای خواستن حضورت می دانم کار داری و کلاس داری و درس داری و من فهمیده ام،ولی بدان همیشه دلتنگ حضورت هستم،و به جای خالی ات عادت کرده ام بامن باش تا تنها نباشیم