با من از عشق واقعی سخن گو

دمی بنشین

 دل عریان کن و

بگو

ز آنچه می دانی و نمی دانم

ز آنچه  نباید گفته می شد و  شد

 ز آنچه باید گفته می شد و نشد

ز احساست گر زخمیست

باکی نیست

سخن گو

از پرچین های دلت با خبرم ساز

ز روشنایی

ز پرواز

ز امید

ز شور

ز دل

ز منطق

ناگفته ها فراوان است

همنشین گاه دوست و گاه دشمنم

لختی چهره بگشای

 

 

/ 0 نظر / 5 بازدید