تلنگر

چرا دوست داشتن هایمان را تلخ می کنیم؟

اگر جدایی قسمتمان بود، چرا بی تابی می کنیم؟

چرا شیرینی خاطراتمان را از یاد می بریم و تنها حسرتش برایمان می ماند؟

چرا با شرایط می جنگیم؟

 پذیرشمان کجا رفته؟

صبوریمان چه طور؟

مگر فراموش کردیم خدا هنوز آن بالا با ماست؟

/ 19 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
میترا

احساسم را و اشکهایم را دوست میدارم صبوری ما از جنس خودمان است ! دوست خوبم یک ابنبات بر دهانت گذار و شیرینیش را ذره ذره بچش!

زینب

سلام ستاره جووون من خیلی وقته سر نزدم به وبلاگت....چه متنای قشنگی گذاشتی....[گل][گل][لبخند]

روزبه

شاید فراموش کردیم [ناراحت]

میثم

این هفته، هفته ی بهترین دوسته بهترین دوست تو کیه ؟ این مطلب رو واسه ی همه ی دوستای خوبت بفرست ...... ببین چند تا پس میگیری. .. ؟؟ اگه بیش از 7 تاگرفتی پس واقعا محبوبی ♥♥ - ♥♥ - ♥♥ - ♥♥ - ♥♥ - ♥♥ - ♥♥ ♥♥ - ♥♥ - ♥♥ - ♥♥ - ♥♥ - ♥♥ - ♥♥

سحر

شاید چون هنوز دلبستگی داریم[ناراحت]

شقایق

وتاه است در پس آن به که فروتن باشی سلام ستاره زیبا[گل] این کامنت برای پست بالا می باشد موفق نمی شم اونجا کامنت بذارم. درود بر شاملو و انتخاب زیبایتان.کوتاه هست در و نیازی به بزرگنمائی نیست.دود اگر بالا نشیند کسر شان شعله نیست /جای چشم ابرو نگیرد گر چه او بالا تر است من از افتادن نرگس به روی خاک دانستم که کس ناکس نمی گردد بدین افتان و خیزانها.......و بسیار زیبا[ماچ][قلب]

شقایق

صبح است‌. گنجشك محض مي خواند. پاييز، روي وحدت ديوار اوراق مي شود. رفتار آفتاب مفرح حجم فساد را از خواب مي پراند: يك سيب در فرصت مشبك زنبيل مي پوسد. حسي شبيه غربت اشيا از روي پلك مي گذرد. بين درخت و ثانيه سبز تكرار لاجورد با حسرت كلام مي آميزد. اما اي حرمت سپيدي كاغذ ! نبض حروف ما در غيبت مركب مشاق مي زند. در ذهن حال ، جاذبه شكل از دست مي رود. بايد كتاب را بست‌. بايد بلند شد در امتداد وقت قدم زد، گل را نگاه كرد، ابهام را شنيد. بايد دويدن تا ته بودن‌. بايد به بوي خاك فنا رفت‌. بايد به ملتقاي درخت و خدا رسيد. بايد نشست نزديك انبساط جايي ميان بيخودي و كشف‌. سهراب سپهری

شقایق

بر خاک جدی ايستادم و خاک، به‌سانِ يقينی استوار بود. به ستاره شک کردم و ستاره در اشکِ شکِّ من درخشيد. و آن‌گاه به خورشيد شک کردم که ستاره‌گان را هم‌چون کنيزکانِ سپيدرويی در حرم‌خانه‌یِ پُرجلال‌اش نهان‌می‌کرد. ديوارها زندان را محدود می‌کند ديوارها زندان را محدودتر نمی‌کند. ميانِ دو زندان درگاهِ خانه‌یِ تو آستانه‌یِ آزادی است ليکن در آستانه تو را به قبولِ يکی از آن دو از خود اختياری نيست! احمد شاملو

زهرا

ممنون گلم