آنچنان در باورم هستی

 در آن دم که می شوی خاموش

و آن لحظه که در من می کنی غوقا

شیطنت هایت

غرورت

کودکی هایت

به بیهوده گرفتن هایت

را کدامین سو من جای دهم جانم؟

تو در باور

تو در قلبم

تو در آغوش و احساسم

چنان جای باز کرده ای هر دم

که من آشفته و حساس

یمی کنم خالی شانه هایم را

ز هر چه خوبی ات بوده

ز هر شادی که تو در من زاده ای یا غم

ز هر یادی،ز هر باور

ز هر مکر و ز هر خواستن

تو نمی دانی چگونه می توان شست دست

ز لحظه هایی که برایت زندگی بودند

حکم نفس بودند

و اما

تو شاهد می شوی سوختن ناموس من

که احساس است

/ 5 نظر / 11 بازدید
behnam

سلام خواهش میکنم. فکر کنم از قیصر امین پور .البته دقیقا نمیدونم. یک بیت از خودم بنویسم باشه برگ سبزی تحفه درویش. من غرق در غم عالم تو بیخیال آتش فتاده بر پر و بالم تو بیخیال

behnam

سلام یک شعر که خیلی دوستش دارم و از زمان دانشگاه ده سال پیش تو ذهنمه براتون می نویسم من بیست و هفت سال خودم را دویده ام تازه به نقطه نرسیدن رسیده ام میترسم از خودم که شبیهم به هیچ کس از ترس توی آینه آدم ندیده ام حتی حواسپرتی من مضحک است که دیروز کفشهای لنگه به لنگه خریده ام این دردهای مسخره تقدیر من که نیست من بیشتر از آنچه که باید کشیده ام

مصطفی

سلام و درود شعر بسیاز زیبایی بود به شما تبریک میگم طبع روانی برای سرودن دارید . به وبلاگ من سری بزنید خوشحال میشم در زمینه شعر با شما در ارتباط باشم و نظرات شما رو در مورد شعر هام بدونم موفق باشید

یلدا

جالب بود [دلقک]