اندکی درد دل

اینجا آدم  هایش صاف نیستند، من نیز هم

جای خلوتگاه اندیشه کجاست؟

جای یک شانه ی امن؟

جای هم آغوشی احساس و سخن؟

دلم اینجا خون است

چشم هایم نمناک

و هوایم ابریست

دلم می خواهد پر زنم از این شهر غریب

اما بال و پرم نیست هنوز

لبانم اکنون زمزمه ی خورشید  و

دلم اکنون تسبیح کسی می گوید که همه امید من است

ای سراپا آرام گوش کن قلب مرا

بشنو از فاصله ها

بشنو ازدلهره ها

اینجا دلی انتظار طلوع تو را دارد

 

/ 5 نظر / 20 بازدید
سارا

همچون ساعت شنی شده ام که نفس های آخرش را میزند و التماس میکند یکی پیدا شود و برش گرداند من هم... نه...!! لطفا برم نگردانید!!! بگذارید تمام شوم...

بی معرفت

............................. اگر کسی را نداشتی که به او فکر کنی به اسمان بیندیش زیرا درآن کسی هست که به تو می اندیشد. اما در زمین عشقی نیست که زمینت نزند ، آسمان را دریاب . . .

عارف

سلام ستاره جان دوست گلم بیا وبم تونستی دوستاتم خبر کن تا درمورد ی مطلب نظر بدن قربونت برم[گل][گل][گل]

میثم

برخیزید اندیشه های پوشالی داغ شوید در رگ بهشت...این مردم را حکایت فضل است..انسانیت عبور کن از خواب برخیز نفرین بر غیر.. بشوران؛خود انگیزه شو بِران تا مرز گرسنگیِ تفکر تا خط آتشِ سرخِ ردِ گلوله هاتا نسلی فردا یاد بگیرد حکایتِ تشنگیِ مَرد بودن را از دروغهای شیرینت بگو بگو که آزدی بگو که سرمستیِ کودکانت ترا مست تر کرده بگو که سیری بگو که فاحشگیِ فکر تمام شد استراحت کن در خیال مُردی بسکه زندگی کردی برخیزید اندیشه های پوشالی