پی نوشت:شعر از فریدون مشیری

/ 7 نظر / 111 بازدید
moslem

ghamgine ashko dar miyare[ناراحت]

moslem

می دونی دل اسیره اسیره تا بمیره می دونی بدون تو دلم آروم نگیره می دونی دل تنگ تو نموده آهنگ تو ولی بیهوده جوید بسی بیهوده پوید به من بگو بی وفا حالا یار که هستی خزان عمرم رسید نو بهار که هستی می خوام برم دور دورا دلم طاقت نداره دست غم تو داره روزهام و می شماره

سامان

می نویسم مینویسم از تو تا جسم کاغذ من جان دارد با تو از حادثه ها خواهم گفت گریه این گریه اگر بگذارد گریه این گریه اگر بگذارد با تو از روز ازل خواهم گفت فتح معراج غزل کافی نیست باتو از اوج غزل خواهم گفت مینوسم همه ی هق هق تنهایی را تا تو از هیچ به آرامش دریا برسی تا تو در همهمه همراه سکوتم باشی به حریم خلوت عشق تو تنها برسی می نویسم مینویسم از تو تا تن کاغذ من جا دارد با تو از حادثه ها خواهم گفت گریه این گریه اگر بگذارد مینویسم همه ی با تو نبودن ها را تا تو از خواب مرا به با تو بودن ببری تا تو تکیه گاه امن خستگی هام باشی تا مرا باز به دیدار خود من ببری می نویسم مینویسم از تو تا تن کاغذ من جا دارد با تو از حادثه ها خواهم گفت گریه این گریه اگر بگذارد

سامان

امشب انگار قرص ها هم آلزایمر گرفتند... لعنتیا یادشون رفته که خواب آورند نه یادآور

سامان

بـــرای ِ دیــدنـت بـه هـــر دری زده ام ؛ چـه خـــوب می شد اگـــــر... پــایــــان ِ ایـن در به دری ، دری بـــاشـد ... بــه چــشمـان ِ نـجـــیـبت...

ghazali khanum

گاهي دلم ميخواد يکي ازم اجازه بخواد ، که بياد تو تنهاييم و من اجازه ندم ! و اون بي تفاوت به مخالفتم بياد تو و آروم بغلم کنه و بگه : مگه من مردم که تنها بموني...

روزبه

لایک