و انسان این بار ...

انسان با احساسش  هست که می زیستد

دل ها گاه از شراب عشق می نوشند

و گاه از قهوه ی جدایی

و دل ها گرم است تنها به لبخندی

به یاد آوری لحظه های زیبایی

 که شاید هرگز تکرار نشود

همراه ابدی او اشک و لبخند است

و دلش دمادم از غصه می شود لبریز و گاه از شادی می شود سر مست

او پیچیده است

پشت عشقش نفرت نهفته

و پشت صداقتش دروغ

او موجودی است خیال انگیز

و هر دم در سرزنش یا انکار می برد در سر

به چه می نازد او؟

چه مغرور گام می نهد بر زمینی که امانت است در دستش!

 

/ 1 نظر / 10 بازدید