دل سوخته

تصویرم را که خوب نگاه کنی در در ورای جوانی اش کهن سالی می یابی خسته که از چشمانش اگر باران نمی بارد بسی رنج در آن نهفته

دیروز فهمیدم نمی توان به آبی ها دل بست

سهراب تو گفتی اما من نشنیده بودم و این بار خویش به این رسیدم

دل کندن

دل بریدن

تو محکومی به جدایی

و از سر این همه روزمرگی که بگذری باز به تنهایی خویش می رسی از نو

حیات نیز بوی مرگ می دهد

آری این دو به هم گره خورده اند

و در جنجال بی انتهای آن ها من و تو قربانی

وقتی که زانوانت از درد حقیقت تاب ایستادن نیابد خواهی فهمید زندگی آنقدر ها هم ارزش زیستن ندارد

تا شقایق هست زندگی باید کرد؟؟

گفتی سهراب اما شقایقی خواهیم یافت؟

من زاده ی جبرم و در جبر می برم در سر

باید  پذیرفت و پذیرفت و پذیرفت

هان ای تنها کسم

آن که شکایت هایمان به سوی توست

هیچ مرا در یافته ای؟

صدای هق هق های شبانه را گوش سپرده ای هیچ؟

و تمنا ها را؟

سهراب بیا گره بزن دل ها را با عشق

و سکوت را با صبر

و صدا کن

آی شبنم شبنم شبنم

 

 

/ 2 نظر / 12 بازدید
ساناز

ما... پیغام دوستیمان را با دود بهم میرسانیم!! نمی دانم آنجا تکه چوبی برای تو هست یا نه؟ من اینجا جنگلی را به آتش کشیدم... سلام عزیزم.من از وبت خیلی خوشم اومده،منو با اسم حس تنهایی لینک کن و بعد بیا به وبم و بهم خبر بده [ماچ][قلب][قلب][بغل]

ario

خیلی زیبا بود . به نظر من نقشه ای بود از روزگار حال با قلم احساس. کاش همه می تونستیم مثل سهراب فکر کنیم و مثل سهراب نگاه کنیم.