ماورای سکوت...

دست از سر ذهن من بردار

تو نه در امروزی و نه در فردایی

با تو ام ای خیال بیجای لحظه های تنهایی من

تنهایی را از اسیر بودن بیشتر دوست می دارم

تا به کی می توان از قلب خویش خرج کردو پاسخی دریافت ننمود؟

هر چند گویا سپاسی به تو بدهکارم و تولبخندی...

سپاس از اینکه راهی شدی تا بی آموزم به آب نبات نباید به اندازه ی عشق بها داد!

و نباید این دو را در اوهام خویش قاطی کرد.

لبخندت را می خواهم تا با آن گوشه ای از زخم دل خویش را مرهم گذارم

که این روز ها دلم بسی گرفته

انسان تنها مانند ساعتی بی زنجیر است

یا آینه ای شکسته

آه که چه دل بستگی ها راز بودند و راز ماندند

و نمی دانم اگر این اسرار بر نگاران فاش می شدچه می شدند؟!

و آیا عاشقان در نهایت از سکوت خود راضی اند و یا نادم

در دالان بسی دراز تاریخ چه شوق ها که در نطفه خفه نشد..

شاید مشیتی الهی بوده و شاید حماقتی انسانی

چند نفر می دانند با زندگی شان چه کنند؟

/ 4 نظر / 10 بازدید

سلام آپ کردم

زیــبــا جـــونـــ

سلام دوست عزیز خوبی؟! میگم من آپم حتما به وبلاگم سر بزن،یه خبر داغ دارم یه خبر داغ دارم [نیشخند] بدو بیاها! کارت دارم،اومدی حتما هم عضو شو تا بفهمی [نیشخند][قلب] منتظرتم!!!

زینب

تو آیا هیچ می‌دانی، اگر عاشق نباشی، مرده‌ای در خویش؟ نمی‌دانی که گاهی، شانه‌ای، دستی، کلامی را نمی‌یابی ولیکن سینه‌ات لبریز از عشق است…