دل نوشته های دوست و اندکی شعر "

........بگو با من هم احساسی......

انگار فرسنگ ها از من دوری

تو نزدیکی

اما باز عجیب، غبار زمان دل تنگی ام را به رخ می کشد

آن دم که خاطرم در حوالی تو پر می زند

تنها حلاوتش را مرور می کنم

این روز ها چاشنی زندگی ام اندک شده

و من از پی خوشمزگی خاطرم به هر دری می زنم

شبانگاه که سردی، خوابم را به یغما می برد

به گرمی یاد تو پناه می آورم

نمی دانم

شاید تو نیز چنین باشی

در زمان اوج غربتم با خویش

در مجالی که  گونه هایم با چشم آبیاری می شود

آرزو هایم را چه وحشیانه خاموش می کنم

گویی که هیچ گاه رخصت روشن شدن نداشته اند

و من جای ترمیم  زخم های خویش

تنها ملامت می کنم آن را از بر گنه های نا کرده!

دلم برای تمام بی کسی ها می سوزد

عمیقا و سخت دردناک

تاب  نمی آورم

خسته و بیمار می گردم

اما باز چراغکی از اعماق قلبم سوسو می زند

شاید زمان مرحم من باید

شاید خلوت

باید روی باور های خورانده دستی کشید

به حقیقت جز خود مان  چه کس مسئول لحظه های ماست؟!؟

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۳۱ امرداد ۱۳٩۱ساعت ٧:٤٥ ‎ب.ظ توسط ستاره نظرات ()


Design By : Pichak