دل نوشته های دوست و اندکی شعر "

........بگو با من هم احساسی......

اگر می گریم,اگر می خندم,اگر غمگین می شوم و گاه عصبانی...

اگر آرام میگیرم,اگر سکوت می شوم,و گاه دیوانه...

در تمام این لحظه ها افسار دلم را در دستان تویی قرار دادم که پر از ابهامی,تویی که نمی شناسمت,تویی که در ظاهر متین و با وقار می نمایی اما من تو را نمی شناسم.

در تمام این لحظه ها شاید تصویر تو تمام ذهن مرا پر کرده باشد و من تازه می فهمم تو چه قدر برایم مهم هستی...

تصویر خیالی تو در داستان های خیال انگیز من و زمان بیهوده می گذرد و من انگار خودم را مسخره می کنم

و تو,و تو راهت را پیش می گیری و می روی اما نمی فهمی..

من زمانم را می کشم و تو عاقل مردی هستی که رشته اهدافت را به دست میگیری و همچنان می روی,گاه قدم زنان و گاه دوان دوان و گویا من همین جا ایستاده ام و سایه تو را می نگرم.

من با دنیای بزرگ تو آشنایی ندارم و تو با دنیای کوچک من

ما برای هم ساخته نشده ایم

پس بگذار خیال تو همچون خود تو از من رخت بر کند..

دیگر تاب این همه خستگی را ندارم

رهایم کن

نوشته شده در یکشنبه ٦ شهریور ۱۳٩٠ساعت ۳:٤٠ ‎ب.ظ توسط ستاره نظرات ()


Design By : Pichak