دل نوشته های دوست و اندکی شعر "

........بگو با من هم احساسی......

 آن زمان که سراپای وجود تردید می شود

و ترس

ترس از تنهایی

ترس از اشتباه

و عمیقا ترس از زندگی

زیستن پر فراز و نشیب این دنیا و

علامت سوال شدن تو

وقت  مواجهه با هر آنچه در پیش رو داری

گمان می برم تنها پایداری تو می تواند نجات بخش باشد

بر راهی که می روی

و تنها چشمانی که با وجود درد کشیدن باز خواهند ماند

و هوشی که خوابش نگیرد

تندیس زیبا شدنت تیشه می خواهد

و صیقل خوردنت با وجود دردی که می کشی جلایت خواهد داد

رها تر باش تا شکوفا شوی

 بینش ات را بگستر به وسعت دنیا

بیندیش

از زیستن خویش چه می طلبی؟

آنچه که از پی آن می دوی تو را به کمال مطلوبت خواهند رسانید؟

بکاو نیاز های عمیقت را

از کجا آغاز؟

و به کجا منتهی می شوند؟

و خود تو

که هویتی چون تو دگر زاییده نخواهد شد

به کجا خواهی رسید؟

آرزو های تو و نیاز های تو فردای تو را خواهند ساخت

تمام آرزویت رضایت دیگری است؟

یا چیز های دیگر نیز هم در سر می پروری؟

بشنو

چند لحظه حتی اندک آرام بگیر

و به خویشتن خویش اعتماد کن

و انسانیت خویش را با اندیشه هایت بارور ساز

نوشته شده در شنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ توسط ستاره نظرات ()


Design By : Pichak