دل نوشته های دوست و اندکی شعر "

........بگو با من هم احساسی......

من در اجتماعی زندگی می کنم که:  

همدلی مردمانش به فراموشی سپرده شده،در ابتدایی ترین چیزها وقتی همدردی نمی یابی باید فاتحه ی مسائل بزرگ تر را خواند،افسوس...

هنگام خواهش عابری پیاده از مسافرین هیچ یک از گوش ها نمی شنوند،هیچ دستی راهی را باز نمی کند.

در شهر من از بس که سود جویان دل های صاف را تلکه کردند؛وقتی دستی نیازمند به سویمان می آید نادیده از کنارش عبور می کنیم.

در جامعه من اکثر جوانان طراوت و پاکی خویش را به حراج می گذارند.

غیرت تنها یک وازه است که برای فرزندان این نسل وجودی نمی یابد.

در جامعه ی من که دم از پیشرفت می زنند،نابودی نسل ها و عمق درد ها و فساد جولان می دهد.

افراد چنان روی زمین قدم بر می دارند که گویی مالک نهایی اش باشند!

من چیزی در خور تشویق در پدران و مادران فردا نمی یابم،افسوس که من هیچ اندیشه ی عمیق و زیبایی،هیچ خلاقیت نابی نمی بینم.

کودکی که والدینش تنها حضور خارجی دارند و نه حضور قلبی،کودکی که از بدو تولد کنار مادر بزرگ و مهد رشد می کند نه در آغوش گرم مادر،او چگونه از مهر مادرانه سیراب خواهد گشت؟

و این کودکان باز مادران وپدران  فردایند!

ظاهر جوانان آریایی باید تنها به شکل مترسک هایی باشد که برای پر کردن جیب عده ای خاص ،مردم آنان را باور کرده و برایشان کف می زنند،تقلید کنندگان به راستی از یاد برده اند که الگوهایی که برای خویش مقدس ساخته اند تنها کار و شغلشان این است برای نان و دگر هیچ...

و اگر کمی متفاوت باشی،بر چسب های گوناگونی خواهی خورد که تو نیستند!

من کم دیدم نو جوانی از داشته های درونی اش عرضه کند،از اندیشه های زیبایش اگر مهلت نفس کشیدن یافته باشند،افسوس که او باور کرده تنها داشته اش فیزیک او،چهره ی او و بدن اوست، آنچه را که به او تحمیل شده،او تنها وسیله ی ابراز خویش را همین ها می داند و بس!

من زمانه ای می بینم که ارزش آدم ها به میزان تواناییشان در دروغ گویی،تمسخر دیگران،به بازی گرفتن انسان هاست.

برای تعیین ارزش آدم ها،شرافت انسانیشان معنایی ندارد.

کاش چشمانم کمی بهتر ببینند و کاش اطرافم چیزهای بهتری برای دیدن باشد...

نوشته شده در پنجشنبه ٢٤ فروردین ۱۳٩۱ساعت ۸:٤٠ ‎ب.ظ توسط ستاره نظرات ()


Design By : Pichak