دل نوشته های دوست و اندکی شعر "

........بگو با من هم احساسی......

مسافری خسته

با چسبی از لبخند بر لبانش

با دلی پر ز غم

با قلبی زخمی

می پیمود جاده های تلخ پر ز تنهایی

می خواست فراموش کند

خاطراتی که آرام ،خون می کرد وجودش را

اما سایه را راحت تر می توانست دور کند تا یاد یارش را

مسافر تنش را به راه  سپرده بود

اما دلش را نه! جا گذاشته بود

مسافر غمگین

راهی نیافته بود جز درد

چو شمعی می سوخت

اما به راهش ادامه می داد

مسافر عشق را مزه مزه کرده بود

مسافر دیگر از درد گریزان نبود

درد همنشین تنهایی اش بود

بغض حسی بود که راه نمی یافت تا گونه هایش را تر کند

و با گلویش  دمادم  در ستیز

همیشه آنچه که از دست می رود

عزیز بودنش،عزیز تر شدنش

حسرت تلخ تو را می طلبد

مسافر خسته

آه بکش

گریه کن

چسبان لبانت را دور کن

که اینجا ارزش دروغ گفتن ندارد

از احساست نترس

آن طور که هست نشانش ده

حس تلخ جدایی را

سکوتت را بشکن

می ترسم از سنگینی این همه داغ له شوی

مسافر من

اشکانت را راه بده

بگذار آرام گیری هر چند اندک

دلت را مرهم گذار

طاقت این همه بی کسی ات را ندارم

نوشته شده در دوشنبه ٧ فروردین ۱۳٩۱ساعت ۳:٤٠ ‎ق.ظ توسط ستاره نظرات ()


Design By : Pichak