دل نوشته های دوست و اندکی شعر "

........بگو با من هم احساسی......

تصویرم را که خوب نگاه کنی در در ورای جوانی اش کهن سالی می یابی خسته که از چشمانش اگر باران نمی بارد بسی رنج در آن نهفته

دیروز فهمیدم نمی توان به آبی ها دل بست

سهراب تو گفتی اما من نشنیده بودم و این بار خویش به این رسیدم

دل کندن

دل بریدن

تو محکومی به جدایی

و از سر این همه روزمرگی که بگذری باز به تنهایی خویش می رسی از نو

حیات نیز بوی مرگ می دهد

آری این دو به هم گره خورده اند

و در جنجال بی انتهای آن ها من و تو قربانی

وقتی که زانوانت از درد حقیقت تاب ایستادن نیابد خواهی فهمید زندگی آنقدر ها هم ارزش زیستن ندارد

تا شقایق هست زندگی باید کرد؟؟

گفتی سهراب اما شقایقی خواهیم یافت؟

من زاده ی جبرم و در جبر می برم در سر

باید  پذیرفت و پذیرفت و پذیرفت

هان ای تنها کسم

آن که شکایت هایمان به سوی توست

هیچ مرا در یافته ای؟

صدای هق هق های شبانه را گوش سپرده ای هیچ؟

و تمنا ها را؟

سهراب بیا گره بزن دل ها را با عشق

و سکوت را با صبر

و صدا کن

آی شبنم شبنم شبنم

 

 

نوشته شده در شنبه ۳ دی ۱۳٩٠ساعت ۸:٢٠ ‎ب.ظ توسط ستاره نظرات ()


Design By : Pichak