دل نوشته های دوست و اندکی شعر "

........بگو با من هم احساسی......

مرا از زندگی ام چه حاصل؟

بیست ها می گذرد

اما من نه

من نمی گذرم

هر چه سال نامه های درون خویش را نظار می کنم

اتفاقی در خور تشویق نمی یابم

من پله های کوچکی طی کرده ام که هنوز به هیچ جا نرسیده اند

نه به سر سبزی درخت,نه به سر مستی گل

من هنوز ویرانه ام

می ترسم این بیست ها بگذرد و بگذرد و من بمانم و بمانم

و در لحظه ی خاموشی ام بی ثمر جان دهم

من نمی دانم چه بازی مرموزی در سر دارم این بار

و آیا شکوه ی من فراری آراسته از حقیقت نیست؟

همگان طبق میل تو و تو راضی؟

و حقیقت در مقابلت زانو زده تعظیم؟

تو نه تنها خودخواهی بلکه خویش نشناخته ای

با من بگو چه زمان می خواهی چشم بگشایی بر درون خویش؟

و چه زمان دست خواهی برداشت  از ارفاق به خویش؟

مسکوت نمان

فلج نشو

اینجا دگر جای ماندن نیست


 

 

نوشته شده در پنجشنبه ٢۱ مهر ۱۳٩٠ساعت ٧:٠۳ ‎ب.ظ توسط ستاره نظرات ()


Design By : Pichak