دل نوشته های دوست و اندکی شعر "

........بگو با من هم احساسی......

آفتاب نشسته بر دوش خسته ی مردی چند سال خورده

و مرد می رود در کوچه ی سراسر از بوی شب بو ها

و گاه تکه سنگی را می غلتاند با پا

و گاه چفیه خویش سپرده بر پیشانی خیس پر ز شور کار

مرد در لحظه ها می سپرد جان را

و نسیم خنک گاه گاهی غلغلکش می داد

صدای آب در تلاطم های پی در پی گوشش را دمادم نوازش می داد

و دلش از حس غریبی,شوری,ایمانی شده بود لبریز

مرد خندید

مرد خندید و اشک از چشمانش سرازیر بر گونه های سوخته ز آفتاب

نشست کنار جوی و کرد پا در آب و بست چشمان

تبسم کرده دست روی پا انداخت

مرد خفت

تیک تاک تیک و دگر هیچ...

 

نوشته شده در جمعه ٢۱ امرداد ۱۳٩٠ساعت ۱:۳٧ ‎ب.ظ توسط ستاره نظرات ()


Design By : Pichak