دل نوشته های دوست و اندکی شعر "

........بگو با من هم احساسی......

گاه تنهایی را خوردت میدهند

و تو مات میمانی سفره این دل غمزده را کجا باز کنی؟

تا نگویندت ضعیف

دلم عجیب برای خدای کودکی ام لک زده است

آن خدا که باو رم بود مرا دوست میدارد 

دایه ای مهربان تر از مادر است

آه مرا ببخشای که خوبی های بسیط تو را نادیده انگاشتم  

دلم گریه میخواهد و شانه ای امن برای تکیه کردن

آنکه گمان میکردم گوش شنوا ی من است

دیدم چو من گرفتار است

و غصه هایم را ملامت میکند هر دم

سکوتم شد دوباره همدم شب های تاریکم

کجای قصه را این بار خاموشی است؟

نوشته شده در دوشنبه ٢٠ امرداد ۱۳٩۳ساعت ۱٠:٠۱ ‎ب.ظ توسط ستاره نظرات ()

آسمان مکثی کرد

بغض او را درید

و صدای هق هقش طنین انداز شد

دلش کوچک بود

همه جا تر شده است

نوشته شده در دوشنبه ٢٠ امرداد ۱۳٩۳ساعت ٩:٤٩ ‎ب.ظ توسط ستاره نظرات ()

گشته ام

که هر جا می پرد باز آغوش مادر کم دارد

دلم نفس می خواهد

دلم امید می خواهد

دلم عشق می خواهد

دلم نوازش گرم می خواهد

دلم تو را می خواهد

به درون من آی

نوشته شده در دوشنبه ٢٠ امرداد ۱۳٩۳ساعت ٩:٤٥ ‎ب.ظ توسط ستاره نظرات ()


Design By : Pichak