دل نوشته های دوست و اندکی شعر "

........بگو با من هم احساسی......

امشب را به نور قرنها قدمت جاری نگه داریم …

شب یلدا ، این شب زایش مهر و میترا ، شب زایش نور و روشنائی

بر تو ایرانی مبارک …


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه ۳٠ آذر ۱۳٩۱ساعت ۳:٠۱ ‎ب.ظ توسط ستاره نظرات ()

عکسی که از کویر گرفتم

دوسش  دارم...



ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه ٢٧ آذر ۱۳٩۱ساعت ٥:۱۱ ‎ب.ظ توسط ستاره نظرات ()

اشک بر گونه ی تو می لغزد

دل من می لرزد

و نیاز تو را خدا می داند

قلب من می شکند و جدا می شود از بهشت کودکی ام

آن زمان هرزگی معنا نداشت

مرد مأمن آرامش یک خانه بود

و اگر بود

فقط عشق بود و وفا

و اگر تنها بودی این همه درد نبود...

تکه قلب من اینجاست هنوز

و دلم می خواهد باور کنم که دنیا زیباست هنوز

 

قلم یک دوست

 

 

نوشته شده در یکشنبه ٢٦ آذر ۱۳٩۱ساعت ٩:۳٢ ‎ب.ظ توسط ستاره نظرات ()

خوبم ، باور کن...

اشک ها را ریخته ام...غم ها را خورده ام....

نبودن ها را شمرده ام......

این روزها که می گذرد خالی ام...

خالی از خشم ،نفرت،دلتنگی وحتی ازعشق...

خالی ام از احساس...

 

نمی دونم نوشته ی کیه اما به دلم نشست!

البته به نظرم محاله!

نوشته شده در شنبه ٢٥ آذر ۱۳٩۱ساعت ۱۱:٥٢ ‎ب.ظ توسط ستاره نظرات ()


 باید ایستاد و فرود آمد
بر آستانه ی دری که کوبه ندارد
 که اگر به گاه آمده باشی
دربان به انتظار توست
 و اگر بی گاه
 به در کوفتنت پاسخی نمی یابد
کوتاه است در
 پس آن به که فروتن باشی
آءینه ای نیک
 پرداخته توانی بود
 آنجا تا آراستگی را پیش از در آمدن در خود نظری کنی
هر چند که غلغله ی آن سوی در زاده ی توهم توست نه انبوهی میهمانان
 که آنجا تو را کسی به انتظار نیست
 که آنجا جنبش شاید
اما جنبنده ای در کار نیست
نه ارواح و نه اشباح و نه قدیسان کافورینه به کف
 نه عفریتان آتشین گاو سر به مشت
 نه شیطان بهطان خورده با کلاه بوقی منگوله دارش
نه ملغمه ی بی قانون مطلق های متنافی
 تنها تو
 آنجا موجودیت مطلقی
دریغاااا
 ای کاش
 ای کاااش
 قضاوتی در کار بود

 

احمد شاملو

نوشته شده در جمعه ٢٤ آذر ۱۳٩۱ساعت ٦:٤٠ ‎ب.ظ توسط ستاره نظرات ()

چرا دوست داشتن هایمان را تلخ می کنیم؟

اگر جدایی قسمتمان بود، چرا بی تابی می کنیم؟

چرا شیرینی خاطراتمان را از یاد می بریم و تنها حسرتش برایمان می ماند؟

چرا با شرایط می جنگیم؟

 پذیرشمان کجا رفته؟

صبوریمان چه طور؟

مگر فراموش کردیم خدا هنوز آن بالا با ماست؟

نوشته شده در سه‌شنبه ٢۱ آذر ۱۳٩۱ساعت ۱٠:۱٤ ‎ب.ظ توسط ستاره نظرات ()

گمانم آنقدرها فرصت نیست که هر لحظه خاطرم را به گذشته سوق دهم

یا دل را، به سوی آن ها که نیستند

می خواهم در اکنون باشم

خاطری در "حال" و

دلی  پیش کسانی  که "هستند"

نوشته شده در شنبه ۱۸ آذر ۱۳٩۱ساعت ٩:٢٧ ‎ب.ظ توسط ستاره نظرات ()

 

پی نوشت:شعر از فریدون مشیری

نوشته شده در جمعه ۱٧ آذر ۱۳٩۱ساعت ۱۱:٠٧ ‎ب.ظ توسط ستاره نظرات ()

خواب به چشمانم نمی آید چرا امشب؟

دلم تنگ است و با من بی قراری می کند امشب

احساس من هر دم بارش می شود انگار

روح خسته ام اظهار خواهش می کند امشب

 

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱٥ آذر ۱۳٩۱ساعت ۱٢:٥۱ ‎ق.ظ توسط ستاره نظرات ()


Design By : Pichak