دل نوشته های دوست و اندکی شعر "

........بگو با من هم احساسی......

به چه می اندیشی،این چنین غرق در آن؟

پای کدامین گم شده ات این چنین حیرانی؟

نکند حسرت آن دم بخوری که نگارش بودی

یا که از پس دلتنگی هاست این چنین نم زده است چشمانت؟

تو خودت می دانی

آسمان را هر چه قدر دود کنی باز آبیست

و هنوز از دل خود مهربانی ها را چه ساده و پاک باز هم می بخشد

دلت آزاد بکن ،مست از این پندار شو

که تو جریان داری

مثل آن کوه بلند،چون ستونی بی نقش

مثل آن رود سترگ،که در مانع سنگ تنها دور زده است

افقت نا پیداست

این خودش شیرین است

که به امید همه دل ها خوش

 

 

                                                                                    

نوشته شده در پنجشنبه ٢٠ مهر ۱۳٩۱ساعت ۸:۳٩ ‎ب.ظ توسط ستاره نظرات ()

 هیچ کس را بی پناه نگذار

هیچ دلی را خسته مکن

خدایا تو که می دانی بنده هایت بسی نیازمند تو هستند

پس هیچ دلی را بی خدا نگذار

 احساس را از آدم ها نگیر که بی آن هیچ اند

پروردگارم این روز ها جایت در قلبم خالیست

به قلب من بیا

این روزها هیچ چیز سر جایش نیست

این روزها دل خوشی ها کم است

این روز ها دل ها تنگ است

این روز ها باران نمی آید

این روز ها  دست ها سرد است و دل ها مرده

این روز ها کودکی در سرما جان می دهد

زنی تن فروشی می کند از برای نان

و مردی خون مردم در شیشه می کند

و معیار ارزشمندی آدم ها "انسانیت" نیست

این روز ها روزهای تلخی است

این روز ها را نمی خواهم

این روز ها تنها به تو نیازمندم

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه ۱٦ مهر ۱۳٩۱ساعت ۱٠:٥۱ ‎ب.ظ توسط ستاره نظرات ()

چه دلگیر و بی طاقتی آسمان
تو می باری هر دم به سان دلان
هوایت دل انگیز با بارش ات
و دل می سوزد از این همه خواهشت
تو فریاد داری و من همچنانم خموش
تو احساس می ریزی و من مانده ام در سکوت
دمی رخ گشادی و دل برده ای
که می داند از غصه ات دم زدی؟
همه اشک هایی که جاری شده است                                                                            نشان از کرم،لطف تو بوده است             


                                                                 

نوشته شده در جمعه ۱٤ مهر ۱۳٩۱ساعت ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ توسط ستاره نظرات ()

شعرمصدق

تو به من خندیدی و نمی دانستی

 من به چه دلهره از باغچه همسایه

سیب را دزدیدم

 باغبان از پی من تند دوید

 سیب را دست تو دید

 غضب آلود به من کرد نگاه

 سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

 و تو رفتی و هنوز،

 سالهاست که در گوش من آرام آرام

 خش خش گام تو تکرار کنان

می دهد آزارم

 و من اندیشه کنان غرق در این پندارم

 که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت

شعر فروغ فرخزاد درجواب شعر بالا:

من به تو خندیدم

 چون که می دانستم

 تو به چه دلهره از باغچه ی همسایه

سیب را دزدیدی

 پدرم از پی تو تند دوید

 و نمی دانستی

باغبان باغچه همسایه

 پدر پیر من است

 من به تو خندیدم

 تا که با خنده خود

پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم

 بغض چشمان تو لیک

 لرزه انداخت به دستان من و

 سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک

 دل من گفت: برو

 چون نمی خواست به خاطر بسپارد

 گریه تلخ تو را

 و من رفتم و هنوز

 سالهاست که در ذهن من آرام آرام

 حیرت و بغض تو تکرار کنان

 می دهد آزارم

 و من اندیشه کنان غرق در این پندارم

 که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت

 

 
ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه ۱٢ مهر ۱۳٩۱ساعت ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ توسط ستاره نظرات ()

...

وقتی عقیده ، عقده خوانده می شود!

و نور چراغ در آب ،مهتاب تلقی!

و متانت زمین زیر برف یخ می زند!

آنوقت است که نان از یتیم خانه می دزدیم و می فهمیم

که "دزد" اشتباه چاپی "درد" است!


"احمد شاملو"

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱٢ مهر ۱۳٩۱ساعت ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ توسط ستاره نظرات ()

آدمی تنهاست

چه آن زمان که چشم می گشاید بر هستی

و چه آن زمان که رخت می بندد ز آن

تنهایی را به آغوش کش

و با آن صمیمی شو

دیر و زود با آن روبرو خواهی شد

 

نوشته شده در سه‌شنبه ٤ مهر ۱۳٩۱ساعت ۱٠:٠۱ ‎ب.ظ توسط ستاره نظرات ()

من دریا را

و تو غرق شدن را فراهم کردی

من گرما را

و تو آتش را پسندیدی

من سکوت را

و تو فریاد را ترجیح دادی

من دوستی را

و تو عشق را برتری دادی

من ماندن را

و تو قانون همه یا هیچ را اعمال کردی

من ما را

و تو خودت را برگزیدی

دیگر نه منی می بینم

نه مایی

نه تویی!

 

نوشته شده در دوشنبه ۳ مهر ۱۳٩۱ساعت ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ توسط ستاره نظرات ()


Design By : Pichak