دل نوشته های دوست و اندکی شعر "

........بگو با من هم احساسی......

        آشفتگی من از این نیست که تو به من دروغ گفته ای

         از این آشفته ام که دیگر نمی توانم تو را باور کنم

 

                                                                                          فردریش نیچه

نوشته شده در چهارشنبه ٢٩ شهریور ۱۳٩۱ساعت ٦:٢٧ ‎ب.ظ توسط ستاره نظرات ()

فکرش را بکن

در تلخ ترین دلواپسی

امن ترین پناه، تکه کاغذی باشد در دست

تا با آن از آشوب درونی قلم زد

دل گرفته

بغض سنگین گشته

آرامش  از وجود رخت بر بسته

تنهایی های عمیق

دلتنگی های سهمگین

خالی شدن یک باره ی امید

باز از چه سویی چشم انتظار ؟

کافی نیست؟

باور کن تویی و تو و خدایت و خدایت

دل مبند

اینجا هیچش ماندگار نیست

نیک بنگری خواهی دید لحظه هایت به هیچ بند است

اکنون را دریاب

پشت سر زندگی نیست

و مسیر پیش رو نا پیدا

تنهایی دارایی،همین کوته ثانیه هاست

باید آن را دریافت

نوشته شده در دوشنبه ۱۳ شهریور ۱۳٩۱ساعت ٩:۱٢ ‎ب.ظ توسط ستاره نظرات ()

امروز ایلیا به من گفت:از خواب متنفرم

خاطرم رفت به حواشی کوچه های شهر

که در آن چه بی شکیب از بیداری می گریزند

و خواب چه ماوای آرامشی است برای آنانکه از هوشیاری بیزارند

از ترس تکان خوردن و یا شاید درد کشیدن این چنین بی تفاوت از کنار لحظه های زنده ی  خویش می گذرند

شاید فراموش کارند

شاید نمی دانند حقیقت بسیار عظیم است

و  هیچ گاه نخواهند توانست آن را به تعظیم خرافه های دست سازشان در آرند

و من با هجوم همه این ها

تنها ایلیا را در دل تحسین کردم بابت شوری که بر زندگی دارد

کودک ها بسیاری از زمان ها از ما جلوترند

خالص اند،ناب اند،گران بهایند

کاش می توانست این ارزنده صفات را حفظ کرد برای همیشه

نوشته شده در شنبه ٤ شهریور ۱۳٩۱ساعت ٩:٤٤ ‎ب.ظ توسط ستاره نظرات ()


Design By : Pichak