دل نوشته های دوست و اندکی شعر "

........بگو با من هم احساسی......

انگار فرسنگ ها از من دوری

تو نزدیکی

اما باز عجیب، غبار زمان دل تنگی ام را به رخ می کشد

آن دم که خاطرم در حوالی تو پر می زند

تنها حلاوتش را مرور می کنم

این روز ها چاشنی زندگی ام اندک شده

و من از پی خوشمزگی خاطرم به هر دری می زنم

شبانگاه که سردی، خوابم را به یغما می برد

به گرمی یاد تو پناه می آورم

نمی دانم

شاید تو نیز چنین باشی

در زمان اوج غربتم با خویش

در مجالی که  گونه هایم با چشم آبیاری می شود

آرزو هایم را چه وحشیانه خاموش می کنم

گویی که هیچ گاه رخصت روشن شدن نداشته اند

و من جای ترمیم  زخم های خویش

تنها ملامت می کنم آن را از بر گنه های نا کرده!

دلم برای تمام بی کسی ها می سوزد

عمیقا و سخت دردناک

تاب  نمی آورم

خسته و بیمار می گردم

اما باز چراغکی از اعماق قلبم سوسو می زند

شاید زمان مرحم من باید

شاید خلوت

باید روی باور های خورانده دستی کشید

به حقیقت جز خود مان  چه کس مسئول لحظه های ماست؟!؟

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۳۱ امرداد ۱۳٩۱ساعت ٧:٤٥ ‎ب.ظ توسط ستاره نظرات ()

احساس

احساس

احساس

 غربت،دل تنگی،تنهایی

واژه های عمیق که این روز ها جایش را در دلم بیشتر  باز کرده

صدای چلچله ها را می شنوم که عاشق تر از همیشه نغمه سر می دهند

اما من درگیر سکوتی مبهم

و مهری خاموش

دیروز خیابان ها را با آشفتگی گز کردم

دریافتم این مرحم من نمی باید

آرام گشتم بر خویش

کمی دردناک بود

اما حقیقت همیشه زیباست

و داروی شفابخش تو با وجود تمام تلخی اش

ذهن بی چالش می گندد

پس ز آشفتگی هم پروایی نیست

می دانی؟

گمان می برم پذیرش ،درمان خیلی از درد هاست

و سرزنش تنها تابلوی ایستی بر آگاهی ز زخم های خویش

کاش این روزها با ثمر پایان یابد

امید در دلم موج می زند

...

 

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٠ امرداد ۱۳٩۱ساعت ۱٢:٤۱ ‎ب.ظ توسط ستاره نظرات ()


زندگی زیباست نه به زیبایی حقیقت. حقیقت تلخ است نه به تلخی جدایی.....جدایی سخت است نه به سختی تنهایی.

 

برگی از یک نوشته

نوشته شده در یکشنبه ۸ امرداد ۱۳٩۱ساعت ۱٠:۳٢ ‎ب.ظ توسط ستاره نظرات ()

انسان با احساسش  هست که می زیستد

دل ها گاه از شراب عشق می نوشند

و گاه از قهوه ی جدایی

و دل ها گرم است تنها به لبخندی

به یاد آوری لحظه های زیبایی

 که شاید هرگز تکرار نشود

همراه ابدی او اشک و لبخند است

و دلش دمادم از غصه می شود لبریز و گاه از شادی می شود سر مست

او پیچیده است

پشت عشقش نفرت نهفته

و پشت صداقتش دروغ

او موجودی است خیال انگیز

و هر دم در سرزنش یا انکار می برد در سر

به چه می نازد او؟

چه مغرور گام می نهد بر زمینی که امانت است در دستش!

 

نوشته شده در دوشنبه ٢ امرداد ۱۳٩۱ساعت ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ توسط ستاره نظرات ()

باور های تو زندگی تو را می سازند.

چنان چه تمنای تغییری در زندگی ات را داری،به باور های خویش رجوع کن.

اگر تصمیمی منطقی گرفتی به آن پای بند باش و به آنچه بدان با آگاهی رسیدی احترام بگذار.

دوست بدار،محبت کن،تا دوست داشته شوی و مورد نوازش قرار گیری.

یه باد آر لحظه هایی هست که تکرار نخواهد شد پس با لذت آن را بنوش...

نوشته شده در دوشنبه ٢ امرداد ۱۳٩۱ساعت ۸:۳٢ ‎ب.ظ توسط ستاره نظرات ()


Design By : Pichak