دل نوشته های دوست و اندکی شعر "

........بگو با من هم احساسی......

قطره قطره قطره

فرو رفتن در خویش

چه می بینم من در این سراسر از نیرنگ بر خویش؟

ترس می یابم ترسی عمیق که بر ریشه ی رشد من سایه افکنده است

آلودگی می بینم،بوی تعفن می دهد،باور های سنگین اعصار دور که بر گردن آزادی من پیچیده اند

چه می بینم اینجا؟

کودکی خسته،نا گزیر،نا امن

که بر صافی چهره خویش نقاب می زند تا شاید مقبول شود

پاهایی در زنجیر می بینم،و جنس زنجیر را وحشت

دست هایی فلج شده

آه

چه بر سر خویش آوردی؟

شنیده بودم تو از نسل آفتابی

در روانت جریان دارد ماه

خنده ات مثل اقاقی هاست و اشک تو چون چشمه

اینجا را جرم دروغ کدر ساخته است

چه به روز خود آوردی

ای کودک شاد دیروز

که در پیشانی ات امید موج می زد

اینک پرا اینقدر غمگینی؟

یاد می آورم در تنهایی خویش همه جیز داشتی

اما اینک چه هراسان می شتابی از بر دوریش

از چه فرار می کنی؟

قدری نفس بکش در هوای آزاد بی طرف دیروزت

صداقت را از منجلاب دروغ های کثیف احساسی،بیرون آر

و یک دست شو با احساس واقعی خویش

تو زخمی هستی

وقت آن رسیده به داد خویش برسی

تا دیر نشده

تا هنوز لطافت قلبت  زیر این آواره کاشانه نفس می کشد

بشتاب

وقت تنگ است

قدری با خود صادق باش

و قدری مهربان

انصاف به خرج بده

می دانم هنوز می توانی از باتلاق مشمئز کننده ی باور های اشتباهت رهایی یابی

قدری تلاش کن

نور این روز ها تشنه ی جاری شدن در رگ های تو و هم جنسان توست

پس سینه ات را بگشای

هنوز امیدی هست در این نمناک گاه پر ز حماقت

هنوز امیدی

نوری

باور کن

نوشته شده در پنجشنبه ٢٢ تیر ۱۳٩۱ساعت ٥:٢۸ ‎ب.ظ توسط ستاره نظرات ()

بگذار که شیطنت عشق،چشمان تو را بر عریانی خویش بگشاید

و کوری را به خاطر آرامش تحمل نکن.

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٠ تیر ۱۳٩۱ساعت ٤:٤٧ ‎ب.ظ توسط ستاره نظرات ()

به چشمی اعتماد کن که به جای صورت به سیرت تو می نگرد

به دلی دل بسپار که جای خالی برایت داشته باشد

دستی را بپذیر که باز شدن را بهتر از مشت شدن بلد است

زمانی آسوده خاطر باش که به صداقت بها می دهند

نوشته شده در یکشنبه ۱۸ تیر ۱۳٩۱ساعت ٩:٠٢ ‎ب.ظ توسط ستاره نظرات ()

چه تلخ است

ماهی کوچکی در تنگ

که هر روز از پس پنجره

تنها به دریا چشم می دوزد

با امید نا امیدی

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳ تیر ۱۳٩۱ساعت ٩:۱۸ ‎ب.ظ توسط ستاره نظرات ()

با من از عشق واقعی سخن گو

دمی بنشین

 دل عریان کن و

بگو

ز آنچه می دانی و نمی دانم

ز آنچه  نباید گفته می شد و  شد

 ز آنچه باید گفته می شد و نشد

ز احساست گر زخمیست

باکی نیست

سخن گو

از پرچین های دلت با خبرم ساز

ز روشنایی

ز پرواز

ز امید

ز شور

ز دل

ز منطق

ناگفته ها فراوان است

همنشین گاه دوست و گاه دشمنم

لختی چهره بگشای

 

 

نوشته شده در دوشنبه ۱٢ تیر ۱۳٩۱ساعت ٩:٥۱ ‎ب.ظ توسط ستاره نظرات ()

چه نگرانی بی حاصلی سراغ من است...

هیچ نمی توانم از آن در گذرم

و چراغ احساسم چرا خاموش نمی شود اینک؟

نوشته شده در دوشنبه ۱٢ تیر ۱۳٩۱ساعت ٩:٤۱ ‎ب.ظ توسط ستاره نظرات ()


Design By : Pichak