دل نوشته های دوست و اندکی شعر "

........بگو با من هم احساسی......

با بازی قلم و کاغذ و احساس می خواهم قدری آرام بگیرم

اما

قلم نمی لغزد

کاغذ سفید نیست

و احساسم زخمی است!

نوشته شده در شنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۱:۳٦ ‎ب.ظ توسط ستاره نظرات ()

دل کوچک من

دل بی تاب من

منتظر از پای چه نشستی؟

هوا چون روز روشن است!

می دانی و

 خوب می دانی آنچه ذره به ذره

خویش بدان رسیدی

اما تقلایت را نمی فهمم

دلکم می دانم و می دانی که سرشار از احساسی

اما بیش از این غم خوردن بیمارت می کند

کاش قدری بزرگ شوی

خوب بنگر اطرافت را

خوب بشنو

خوب می شوی از نو

زمان مرهم توست

قدری آرام بگیر

سبک باش

و چون گذشته صبور و نرم

مهربانی ات  را می ستایم

تو به آن نیازمندی

به همان احساسی که در تو درد را می آفریند

چرا که تو صاحب یک انسانی

شاید هم انسان صاحب  تو

گویا این دو واژه عمیقا به هم گره خورده اند

دلم ساز عشقت را با منطق بنواز

 

نوشته شده در چهارشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ توسط ستاره نظرات ()

سکوت شب هنگام

رسیدن تلخ تو از نو به تنهایی خویش

و تکرار و تکرارش

عادت جانکاه تو می شود این بار

عادتی که بر پرتگاه پذیرش دمادم در ستیز است

همیشه آنچه آرزویش را داریم رخ نخواهد داد

گاه برای بیداری باید سیلی خورد

بهای آگاهی تو رنجی است که می کشی

و بهار زندگی ات هنگام باروری روح عظیم توست

و بی شک برای شکوفایی اش باید تــــــــــــــــــــــــــلاش کرد

 

 

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ توسط ستاره نظرات ()

 آن زمان که سراپای وجود تردید می شود

و ترس

ترس از تنهایی

ترس از اشتباه

و عمیقا ترس از زندگی

زیستن پر فراز و نشیب این دنیا و

علامت سوال شدن تو

وقت  مواجهه با هر آنچه در پیش رو داری

گمان می برم تنها پایداری تو می تواند نجات بخش باشد

بر راهی که می روی

و تنها چشمانی که با وجود درد کشیدن باز خواهند ماند

و هوشی که خوابش نگیرد

تندیس زیبا شدنت تیشه می خواهد

و صیقل خوردنت با وجود دردی که می کشی جلایت خواهد داد

رها تر باش تا شکوفا شوی

 بینش ات را بگستر به وسعت دنیا

بیندیش

از زیستن خویش چه می طلبی؟

آنچه که از پی آن می دوی تو را به کمال مطلوبت خواهند رسانید؟

بکاو نیاز های عمیقت را

از کجا آغاز؟

و به کجا منتهی می شوند؟

و خود تو

که هویتی چون تو دگر زاییده نخواهد شد

به کجا خواهی رسید؟

آرزو های تو و نیاز های تو فردای تو را خواهند ساخت

تمام آرزویت رضایت دیگری است؟

یا چیز های دیگر نیز هم در سر می پروری؟

بشنو

چند لحظه حتی اندک آرام بگیر

و به خویشتن خویش اعتماد کن

و انسانیت خویش را با اندیشه هایت بارور ساز

نوشته شده در شنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ توسط ستاره نظرات ()


 

یک شب مهتاب ماه میاد تو خواب

منو می بره

منو می بره

آه

گمان نمی برم به این  سادگی؛به این زیبایی؛و به این آسانی باشد

شب مهتابی

شب بارانی نمناک است؛غمگین است؛دل چسب است

گمانم شومی طوفان خوابم را بروبد

صدای فریادش؛خشمش نصیبم گردد

زندگی زیباست

آری

اما گاه آنقدر تلخ که تمنایت خفتن ابدی می گردد

خواهشت نیستی می شود

و در گذر زمان می آموزی

باید بپذیری و تسلیم شوی

به هر آنچه امکان تغییرش را نداری

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ٧:٤٢ ‎ب.ظ توسط ستاره نظرات ()

امروز حتما نظاره گر بودی که چگونه می شود جام لبریز از احساسی؛خشک گردد با دروغی شوم.

امرز حتما حلاوت جدایی و بی تعلقی را خواهی چشید.

زمین پر از راز های ناگفته و ناخوانده است.

تنها باید چشم بگشایی!

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ٧:۳٥ ‎ب.ظ توسط ستاره نظرات ()


Design By : Pichak