دل نوشته های دوست و اندکی شعر "

........بگو با من هم احساسی......

دلم می خواهد به اندازه ی تمام نگرانی هایم بنویسم

وقتی کسی نیست که بشنود دغدغه هایم را

وقتی گوشی امن تر از کاغذ نمی یابم

وقتی از برون ریزی خویش می ترسم

وقتی خدا را در لحظه هایم جاری نمی بینم

وقتی دل تنگ می شوم

وقتی تنهایم

وقتی از بود و نبود ها دلگیر می شوم

وقتی نگاهت را می جویم

وقتی ...

 

نوشته شده در یکشنبه ۱٠ دی ۱۳٩۱ساعت ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ توسط ستاره نظرات ()

 و ازخدایم سپاسگزارم

که خواب ماوای آرامش و بستر رفع دلتنگی است

در کنارم بودی عین یک بیداری!

نوشته شده در یکشنبه ۱٠ دی ۱۳٩۱ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ توسط ستاره نظرات ()

اگر گریستن نبود شاید
دلم به جای چشمانم لبریز می شد از غم به جای اشک
یا شاید با نیافتن مرحمی
به جای التیام درد
زخمش را ترمیم می کردم
و شاید سوگواری دردم آنقدر عمیق بود که در سکوت می شکستم
این دنیایی نیست که آرزویش را دارم
خویشم همانی نیست که راضی ام کند
در تنازع برای بقایم انگیزه ای محکم نمی یابم
اگر جنگ سیری در میان نبود
آنگاه جنگ برای شهرت آغاز می گشت
من از تاروپود حرص خویش می ترسم
با خالقم به سخن می نشینم
کین در این پیرعروس به چه منطق گرفتار شدم بی اختیار؟
و این چه جبریست که بر من رواست؟
دردجاودانگی نیست مرا
درد بودن این چنین آشفته حالم ساخته
اندکی در من نظر کن نازنین
دست هایم بسته است
بال من را همان دم که جدا ساختنم از بند مادر چیده اند
به کجا خواهی پرواز کنم؟
آسمان خاکستری
دل من غمگین است
اضطراب ویران می کند جانم را
از دورترین ضمیر خوابم تا کنون
رنگ رنگی گشته ام
نیست جامه ای یک رنگ مرا
در ناکجا آباد دور قایقم غرق شده است
و من گیج و مات
و من آهسته و انگشت شمار
گام برمی دارم به سوی قلعه ای که در دورترین خاطر من نام "خوشبختی" بر آن نهاده اند
ای کودک پنهان من
یاد بازی ها بخیر
یاد یکدم آسوده خوابیدن ها  بخیر
چه زود کوچک گشته ای کودک من
دل من می سوزد
چه آسان جای خالی کردی
بر آن کودک گستاخ حریص
که هردم والدین پروبالش دادند
این روز ها آشفته خاطر گشته ام
شده ام درس ریاضی؛پر ز منطق اما سخت عاجز در حل مسائلم
غصه ام می گیرد
این همه نالیدن
این همه این در و آن در کوبیدن آیا چاره ی درد من است؟

 

نوشته شده در دوشنبه ٤ دی ۱۳٩۱ساعت ۸:٢٥ ‎ب.ظ توسط ستاره نظرات ()

گفت دانایی که: گرگی خیره سر
هست پنهان در نهاد هر بشر!
لاجرم جاری است پیکاری سترگ
روز و شب، مابین این انسان و گرگ
زور بازو چاره این گرگ نیست
صاحب اندیشه داند چاره چیست
ای بسا انسان رنجور پریش
سخت پیچیده گلوی گرگ خویش
وی بسا زور آفرین مرد دلیر
هست در چنگال گرگ خود اسیر
هر که گرگش را در اندازد به خاک
رفته رفته می‌شود انسان پاک
وآن که با گرگش مدارا می‌کند
خلق و خوی گرگ پیدا می‌کند
در جوانی جان گرگت را بگیر!
وای اگر این گرگ گردد با تو پیر
روز پیری، گر که باشی هم چو شیر
ناتوانی در مصاف گرگ پیر
مردمان گر یکدگر را می‌درند
گرگ‌هاشان رهنما و رهبرند
این که انسان هست این سان دردمند
گرگ‌ها فرمانروایی می‌کنند
وآن ستمکاران که با هم محرم‌اند
گرگ‌هاشان آشنایان هم‌اند
گرگ‌ها همراه و انسان‌ها غریب
با که باید گفت این حال عجیب؟

                                            زنده یاد فریدون مشیری

نوشته شده در دوشنبه ٤ دی ۱۳٩۱ساعت ۱٠:۱٦ ‎ق.ظ توسط ستاره نظرات ()

گاهی می توان
برای عزیز خود
چند سطر “سکوت”
به عنوان یادگاری نوشت،
تا در خلوت خود
………این سکوت تو را
هر طور که خواست معنی کند………!


پی نوشت:نویسنده ناشناس!

نوشته شده در شنبه ٢ دی ۱۳٩۱ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ توسط ستاره نظرات ()


Design By : Pichak