دل نوشته های دوست و اندکی شعر "

........بگو با من هم احساسی......

باز هم تکرار حرف های همیشگی تو

باز هم من طلب می کنم و تو

و تو به رنگ گذشته ات می مانی

خسته ام از بازی های پر رنگ بی رنگ تو

چه زمان دست خواهی شست از دو رنگی؟

و من تا به کی وابسته خواهم ماند؟

من منتظرم و به تجلی نور امیدوار

دست و پا زدن و تقلای من

مرا جاری خواهد ساخت

من فاصله خواهم گرفت

من نور را در زندگی ام خواهم آورد

می خواهم اوج بگیرم

با تمام کاستی هایم

خواهی دید...

 

نوشته شده در جمعه ٢٠ آبان ۱۳٩٠ساعت ٧:٥٩ ‎ب.ظ توسط ستاره نظرات ()

امروز ناگهان دلم گم شد

در پس یک آن زنده شد تمام احساسم

و چرخید در افکارم خیال تو

و آنگاه که پس از روز های پی در پی تو را دیدم

چیزی در قلبم فرو ریخت

و من ماندم چشم در نگاه تو

و من ماندم و غم

و من ماندم و هزار سوال بی جواب در خاطر

دیگر باید جست

باید یافت پاسخ را

چه کس در درونم می خواندم

و راه را می کند برایم نا هموار؟

چه کردم من ؟

چرا از دست دادم من؟

غرور بی اساسم بود؟

نمی دانم

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه ۱ آبان ۱۳٩٠ساعت ٩:۳٤ ‎ب.ظ توسط ستاره نظرات ()


Design By : Pichak