دل نوشته های دوست و اندکی شعر "

........بگو با من هم احساسی......

میان شما و نصیحت پرده ای از غرور است(حکمت 282)

زبان عاقل در پشت قلب او قرار دارد و قلب احمق در پشت زبانش(حکمت40)

کسی که تو را از یک نا گواری بترساند مانند کسی است که به تو مژده داده است(حکمت59)

هنگامی که عقل کامل گشت سخن کم می شود(حکمت71)

هر کسی با حق گلاویز شود حق او را می افکند(حکمت408)

هیچ انسانی شوخی نکرد مگر اینکه چیزی از عقلش را بیرون انداخت(حکمت405)

((نهج البلاغه))

نوشته شده در یکشنبه ۳٠ امرداد ۱۳٩٠ساعت ٥:٥٧ ‎ب.ظ توسط ستاره نظرات ()

دست از سر ذهن من بردار

تو نه در امروزی و نه در فردایی

با تو ام ای خیال بیجای لحظه های تنهایی من

تنهایی را از اسیر بودن بیشتر دوست می دارم

تا به کی می توان از قلب خویش خرج کردو پاسخی دریافت ننمود؟

هر چند گویا سپاسی به تو بدهکارم و تولبخندی...

سپاس از اینکه راهی شدی تا بی آموزم به آب نبات نباید به اندازه ی عشق بها داد!

و نباید این دو را در اوهام خویش قاطی کرد.

لبخندت را می خواهم تا با آن گوشه ای از زخم دل خویش را مرهم گذارم

که این روز ها دلم بسی گرفته

انسان تنها مانند ساعتی بی زنجیر است

یا آینه ای شکسته

آه که چه دل بستگی ها راز بودند و راز ماندند

و نمی دانم اگر این اسرار بر نگاران فاش می شدچه می شدند؟!

و آیا عاشقان در نهایت از سکوت خود راضی اند و یا نادم

در دالان بسی دراز تاریخ چه شوق ها که در نطفه خفه نشد..

شاید مشیتی الهی بوده و شاید حماقتی انسانی

چند نفر می دانند با زندگی شان چه کنند؟

نوشته شده در پنجشنبه ٢٧ امرداد ۱۳٩٠ساعت ٧:٠٤ ‎ب.ظ توسط ستاره نظرات ()

آفتاب نشسته بر دوش خسته ی مردی چند سال خورده

و مرد می رود در کوچه ی سراسر از بوی شب بو ها

و گاه تکه سنگی را می غلتاند با پا

و گاه چفیه خویش سپرده بر پیشانی خیس پر ز شور کار

مرد در لحظه ها می سپرد جان را

و نسیم خنک گاه گاهی غلغلکش می داد

صدای آب در تلاطم های پی در پی گوشش را دمادم نوازش می داد

و دلش از حس غریبی,شوری,ایمانی شده بود لبریز

مرد خندید

مرد خندید و اشک از چشمانش سرازیر بر گونه های سوخته ز آفتاب

نشست کنار جوی و کرد پا در آب و بست چشمان

تبسم کرده دست روی پا انداخت

مرد خفت

تیک تاک تیک و دگر هیچ...

 

نوشته شده در جمعه ٢۱ امرداد ۱۳٩٠ساعت ۱:۳٧ ‎ب.ظ توسط ستاره نظرات ()


Design By : Pichak