آنچنان در باورم هستی

 در آن دم که می شوی خاموش

و آن لحظه که در من می کنی غوقا

شیطنت هایت

غرورت

کودکی هایت

به بیهوده گرفتن هایت

را کدامین سو من جای دهم جانم؟

تو در باور

تو در قلبم

تو در آغوش و احساسم

چنان جای باز کرده ای هر دم

که من آشفته و حساس

یمی کنم خالی شانه هایم را

ز هر چه خوبی ات بوده

ز هر شادی که تو در من زاده ای یا غم

ز هر یادی،ز هر باور

ز هر مکر و ز هر خواستن

تو نمی دانی چگونه می توان شست دست

ز لحظه هایی که برایت زندگی بودند

حکم نفس بودند

و اما

تو شاهد می شوی سوختن ناموس من

که احساس است

[ یکشنبه ۱٥ تیر ۱۳٩۳ ] [ ۸:۱٩ ‎ق.ظ ] [ ستاره ]

چه قدر دلم گرفته

طرحی جدید برای امروز کشیدم

و چشیدم

اما آنان که به باورم نمی رسید

چنان تلخش کردند

که مبهوت شکر هایی شدم که بخشیدم!

[ یکشنبه ۱٥ تیر ۱۳٩۳ ] [ ۸:۱۱ ‎ق.ظ ] [ ستاره ]

اندوه مرا بچین

ای آگاهی دوردست

من ادامه حیات می خواهم

اینجا هوا گرم است

و سکوت آزاردهنده

انتظار تا به کجا؟

[ پنجشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩۳ ] [ ۱٠:٤٤ ‎ق.ظ ] [ ستاره ]

صدایت می کنم من در سکوت خویش ،میان این دو چشمانم

صدایت می زنم ای بی تو آرامم نخواهم گشت

تو را آن دم که من دیدم،درونم چیزی چون شعله

نه شایدحسی مثل نور بیدار گشت

[ یکشنبه ٥ آبان ۱۳٩٢ ] [ ۱٠:۳٧ ‎ب.ظ ] [ ستاره ]

قلم هایمان خشکیده

حرفی برای نوشتن نیست

می دانستی دیروز ریشه ی درخت را خشکاندند؟

آفتاب وقتی شنید،قهر کرد و

آسمان در عزایش گریست

من نیز هم!

[ یکشنبه ٥ آبان ۱۳٩٢ ] [ ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ ] [ ستاره ]

نیک بنگر سینه ام را،قلب دلتنگ مرا

نیک بشنو این سکوت پر ز احساس مرا

نیک هستی،نیک مان و نیک بر جانم نشین

نیک معنا کن برایم عشق پر رمز مرا

هستی ام این گونه بی تابت شده

کیستی ای جان من رامت شده؟

[ یکشنبه ۳۱ شهریور ۱۳٩٢ ] [ ۱:٤٩ ‎ب.ظ ] [ ستاره ]

و امروز جاودانه شد

میثاق من با دوست...

 


[ جمعه ۱٥ شهریور ۱۳٩٢ ] [ ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ ] [ ستاره ]

من همان ترانه هستم

که حضورت بر لبان آنکه می خواند مرا

می نشاند لبخند

و اگر بی تو شوم

آنچنان بغضی و غمناک شوم

تا نخواهم که دگر خوانده شوم

[ شنبه ٢ شهریور ۱۳٩٢ ] [ ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ ] [ ستاره ]

اینجا آدم  هایش صاف نیستند، من نیز هم

جای خلوتگاه اندیشه کجاست؟

جای یک شانه ی امن؟

جای هم آغوشی احساس و سخن؟

دلم اینجا خون است

چشم هایم نمناک

و هوایم ابریست

دلم می خواهد پر زنم از این شهر غریب

اما بال و پرم نیست هنوز

لبانم اکنون زمزمه ی خورشید  و

دلم اکنون تسبیح کسی می گوید که همه امید من است

ای سراپا آرام گوش کن قلب مرا

بشنو از فاصله ها

بشنو ازدلهره ها

اینجا دلی انتظار طلوع تو را دارد

 

[ سه‌شنبه ٢٢ امرداد ۱۳٩٢ ] [ ۱۱:٠٧ ‎ب.ظ ] [ ستاره ]

در پی آنم که چرا آنچه دست نیافتنی است از برایمان عزیز و آرزوست

                   و

دریغا ....، آن دم که به وصال دست می یابیم هنوز چیزی کم است و باز خوشبخت نیستیم!

مگر خوشبختی چیزی جز احساس رضایت درونی  ماست؟

[ دوشنبه ٧ امرداد ۱۳٩٢ ] [ ٩:۱٩ ‎ب.ظ ] [ ستاره ]

تو را دوست دارم

به اندازه ی پس انداز تمام احساس های خویش

و به اندازه ی تمام نگاه های عاشقانه ای که نثارم می کنی

خوب من

لحظه های بودنم با تو چنان شیرین گذر می شود که آن را کم می آورم

این روز ها حالی دگر دارم

[ سه‌شنبه ٢۸ خرداد ۱۳٩٢ ] [ ۱٠:٤٦ ‎ب.ظ ] [ ستاره ]

برایم دعا کن

اجابتش مهم نیست

نیاز من آرامشی است که بدانم تو به یاد منی

[ چهارشنبه ٢۱ فروردین ۱۳٩٢ ] [ ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ ] [ ستاره ]

سلام

سال نو مبارک!

با آرزوی بهترین ها برای تمام عزیزانم

پاینده باشید

[ چهارشنبه ۳٠ اسفند ۱۳٩۱ ] [ ٤:۱٧ ‎ب.ظ ] [ ستاره ]

"زندگی فاصله ی آمدن و رفتن ماست"

زندگی کوچ امید است از این دل به دگر

زندگی کوتاه است

زندگی باید کرد

زندگی باید خورد

زندگی را گاهی می توان جست به معنای تمام لبخند

زندگی را گاهی بی امان باید گریست

زندگی خوشنودی است پای غمناک شبان

زندگی آمیزش احساس است

زندگی کوتاه است

زندگی باید کرد

زندگی باید خورد

زندگی را گاهی می توان از دل سنگی جوشاند

زندگی را گاهی از عمق چشمان کسی می یابی که همه درمان توست

زندگی بازی بالا بلندی انسان هاست

زندگی را سهراب تو چه زیبا خواندی

زندگی چیزی نیست که لب طاقچه ی عادت از یاد من و تو برود

[ چهارشنبه ۱٦ اسفند ۱۳٩۱ ] [ ۱٠:٤۱ ‎ب.ظ ] [ ستاره ]

در حرکت پی در پی
در عبور از جاده های خیس
تکیده بر شیشه ی بخار زده
و موسیقی باد
و موسیقی باران
و موسیقی نواخته شده از دستان تو
همه و همه شنیده می شد از گوش تمام مسافرین
و در این میان تنها من
حالی دگر داشتم
حال روزهای عمیق با تو زیستن
چگونه می توان به تصویر کشید احساس عمیق قلبی دلتنگ را؟
در این میان تو بی خبر خواهی بود از عشق پنهان رنگ باخته ی من
و گمان تو تنها خاموشی من است
ای سراسر آرام من
این روزها دلتنگم برایت
ای شیرینی احساس ماتم زده ام برایت گشایش آرزو دارم
برایت آرزو دارم هر آنچه آرزو داری

[ سه‌شنبه ۸ اسفند ۱۳٩۱ ] [ ٩:۳٢ ‎ب.ظ ] [ ستاره ]

دلم می خواهد به اندازه ی تمام نگرانی هایم بنویسم

وقتی کسی نیست که بشنود دغدغه هایم را

وقتی گوشی امن تر از کاغذ نمی یابم

وقتی از برون ریزی خویش می ترسم

وقتی خدا را در لحظه هایم جاری نمی بینم

وقتی دل تنگ می شوم

وقتی تنهایم

وقتی از بود و نبود ها دلگیر می شوم

وقتی نگاهت را می جویم

وقتی ...

 

[ یکشنبه ۱٠ دی ۱۳٩۱ ] [ ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ ] [ ستاره ]

 و ازخدایم سپاسگزارم

که خواب ماوای آرامش و بستر رفع دلتنگی است

در کنارم بودی عین یک بیداری!

[ یکشنبه ۱٠ دی ۱۳٩۱ ] [ ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ ] [ ستاره ]

اگر گریستن نبود شاید
دلم به جای چشمانم لبریز می شد از غم به جای اشک
یا شاید با نیافتن مرحمی
به جای التیام درد
زخمش را ترمیم می کردم
و شاید سوگواری دردم آنقدر عمیق بود که در سکوت می شکستم
این دنیایی نیست که آرزویش را دارم
خویشم همانی نیست که راضی ام کند
در تنازع برای بقایم انگیزه ای محکم نمی یابم
اگر جنگ سیری در میان نبود
آنگاه جنگ برای شهرت آغاز می گشت
من از تاروپود حرص خویش می ترسم
با خالقم به سخن می نشینم
کین در این پیرعروس به چه منطق گرفتار شدم بی اختیار؟
و این چه جبریست که بر من رواست؟
دردجاودانگی نیست مرا
درد بودن این چنین آشفته حالم ساخته
اندکی در من نظر کن نازنین
دست هایم بسته است
بال من را همان دم که جدا ساختنم از بند مادر چیده اند
به کجا خواهی پرواز کنم؟
آسمان خاکستری
دل من غمگین است
اضطراب ویران می کند جانم را
از دورترین ضمیر خوابم تا کنون
رنگ رنگی گشته ام
نیست جامه ای یک رنگ مرا
در ناکجا آباد دور قایقم غرق شده است
و من گیج و مات
و من آهسته و انگشت شمار
گام برمی دارم به سوی قلعه ای که در دورترین خاطر من نام "خوشبختی" بر آن نهاده اند
ای کودک پنهان من
یاد بازی ها بخیر
یاد یکدم آسوده خوابیدن ها  بخیر
چه زود کوچک گشته ای کودک من
دل من می سوزد
چه آسان جای خالی کردی
بر آن کودک گستاخ حریص
که هردم والدین پروبالش دادند
این روز ها آشفته خاطر گشته ام
شده ام درس ریاضی؛پر ز منطق اما سخت عاجز در حل مسائلم
غصه ام می گیرد
این همه نالیدن
این همه این در و آن در کوبیدن آیا چاره ی درد من است؟

 

[ دوشنبه ٤ دی ۱۳٩۱ ] [ ۸:٢٥ ‎ب.ظ ] [ ستاره ]

گفت دانایی که: گرگی خیره سر
هست پنهان در نهاد هر بشر!
لاجرم جاری است پیکاری سترگ
روز و شب، مابین این انسان و گرگ
زور بازو چاره این گرگ نیست
صاحب اندیشه داند چاره چیست
ای بسا انسان رنجور پریش
سخت پیچیده گلوی گرگ خویش
وی بسا زور آفرین مرد دلیر
هست در چنگال گرگ خود اسیر
هر که گرگش را در اندازد به خاک
رفته رفته می‌شود انسان پاک
وآن که با گرگش مدارا می‌کند
خلق و خوی گرگ پیدا می‌کند
در جوانی جان گرگت را بگیر!
وای اگر این گرگ گردد با تو پیر
روز پیری، گر که باشی هم چو شیر
ناتوانی در مصاف گرگ پیر
مردمان گر یکدگر را می‌درند
گرگ‌هاشان رهنما و رهبرند
این که انسان هست این سان دردمند
گرگ‌ها فرمانروایی می‌کنند
وآن ستمکاران که با هم محرم‌اند
گرگ‌هاشان آشنایان هم‌اند
گرگ‌ها همراه و انسان‌ها غریب
با که باید گفت این حال عجیب؟

                                            زنده یاد فریدون مشیری

[ دوشنبه ٤ دی ۱۳٩۱ ] [ ۱٠:۱٦ ‎ق.ظ ] [ ستاره ]

گاهی می توان
برای عزیز خود
چند سطر “سکوت”
به عنوان یادگاری نوشت،
تا در خلوت خود
………این سکوت تو را
هر طور که خواست معنی کند………!


پی نوشت:نویسنده ناشناس!

[ شنبه ٢ دی ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ ] [ ستاره ]

امشب را به نور قرنها قدمت جاری نگه داریم …

شب یلدا ، این شب زایش مهر و میترا ، شب زایش نور و روشنائی

بر تو ایرانی مبارک …


ادامه مطلب
[ پنجشنبه ۳٠ آذر ۱۳٩۱ ] [ ۳:٠۱ ‎ب.ظ ] [ ستاره ]

عکسی که از کویر گرفتم

دوسش  دارم...



ادامه مطلب
[ دوشنبه ٢٧ آذر ۱۳٩۱ ] [ ٥:۱۱ ‎ب.ظ ] [ ستاره ]

اشک بر گونه ی تو می لغزد

دل من می لرزد

و نیاز تو را خدا می داند

قلب من می شکند و جدا می شود از بهشت کودکی ام

آن زمان هرزگی معنا نداشت

مرد مأمن آرامش یک خانه بود

و اگر بود

فقط عشق بود و وفا

و اگر تنها بودی این همه درد نبود...

تکه قلب من اینجاست هنوز

و دلم می خواهد باور کنم که دنیا زیباست هنوز

 

قلم یک دوست

 

 

[ یکشنبه ٢٦ آذر ۱۳٩۱ ] [ ٩:۳٢ ‎ب.ظ ] [ ستاره ]

خوبم ، باور کن...

اشک ها را ریخته ام...غم ها را خورده ام....

نبودن ها را شمرده ام......

این روزها که می گذرد خالی ام...

خالی از خشم ،نفرت،دلتنگی وحتی ازعشق...

خالی ام از احساس...

 

نمی دونم نوشته ی کیه اما به دلم نشست!

البته به نظرم محاله!

[ شنبه ٢٥ آذر ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:٥٢ ‎ب.ظ ] [ ستاره ]


 باید ایستاد و فرود آمد
بر آستانه ی دری که کوبه ندارد
 که اگر به گاه آمده باشی
دربان به انتظار توست
 و اگر بی گاه
 به در کوفتنت پاسخی نمی یابد
کوتاه است در
 پس آن به که فروتن باشی
آءینه ای نیک
 پرداخته توانی بود
 آنجا تا آراستگی را پیش از در آمدن در خود نظری کنی
هر چند که غلغله ی آن سوی در زاده ی توهم توست نه انبوهی میهمانان
 که آنجا تو را کسی به انتظار نیست
 که آنجا جنبش شاید
اما جنبنده ای در کار نیست
نه ارواح و نه اشباح و نه قدیسان کافورینه به کف
 نه عفریتان آتشین گاو سر به مشت
 نه شیطان بهطان خورده با کلاه بوقی منگوله دارش
نه ملغمه ی بی قانون مطلق های متنافی
 تنها تو
 آنجا موجودیت مطلقی
دریغاااا
 ای کاش
 ای کاااش
 قضاوتی در کار بود

 

احمد شاملو

[ جمعه ٢٤ آذر ۱۳٩۱ ] [ ٦:٤٠ ‎ب.ظ ] [ ستاره ]
درباره وبلاگ

سلام آرامش من قلم... خوش اومدید! هر جا حرفی از دل در میان باشد احساس بیدار می شود و آنجا شروع درد ها و شادی هاست